تبليغاتX
I LOVE YOU....R.R.R.R
گوش کن....

مسيح بر دار

چه مي گذشت آنجا

که از طلوع سحر

به جاي موج سپاس از دميدن خورشيد

به جاي بانگ نيايش در آستانه صبح

غبار و دود به اوج کبود جاري بود

هواي سربي سنگين به سينه ها مي ريخت

لهيب کوره آهن به شهر مي پيچيد

چه ميگذشت آنجا

که جاي نازگل و ساز و باد و رقص درخت

به جاي خنده بخت

غبار مرگ بر اندام برگ مي باريد

نسيم سوخته پر مي گريخت مي افتاد

درخت جان مي داد

کبوتران گريزان در آسمان دانند

که حال ماهي در زهرناک رود چه بود

که چشم بيد در آن جاري پليد چه ديد

که نيکروزي از آدمي چگونه رميد

کبوتران دانند

چراغ و آينه آب جاودان خاموش

نگاه و دست درختان به استغاثه بلند

نه ماه را دگر آن چهره گشود به ناز

نه مهر را دگر آن روي روشن از لبخند

چه ميگذشت آنجا ؟

چه مي گذشت ؟

نگاهي ازين دريچه به شهر

به مرغ و ماهي دريا

به کوه و جنگل و دشت

تن مسيح طبيعت به چار ميخ ستم

سرش به سينه اندوه جاوداني خم

 

R@R@R@R@R@R

کسي باور نخواهد کرد

اما من به چم خويش مي بينم

کهمردي پيش چشم خلق بي فرياد مي ميرد

نه بيمار است

نه بردار است

نه درقلبش فروتابيده شمشيري

نه تا پر در ميان سينه اش تيري

کسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري

لبش خندان و دستش گرم

نگاهش شاد

تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد

اما من به چشم خويش مي بينم

به آن تندي که آتش مي دواند شعله در نيزار

به آن تلخي که مي سوزد تن آيينه در زنگار

دارد از درون خويش مي پوسد

بسان قلعه اي فرسوده کز طاق و رواقش خشت م يبارد

فرو مي ريزد از هم

در سکوت مرگ بي فرياد

چنين مرگي که دارد ياد ؟

کسي آيا نشان از آن تواند داد ؟

نمي دانم

که اين پيچيده با سرسام اين آوار

چه مي بيند درين جانهاي تنگ و تار

چه ميبيند درين دلهاي ناهموار

چه ميبيند درين شبهاي وحشت بار

نمي دانم

ببينيدش

لبش خندان و دستش گرم

نگاهش شاد

نمي بيند کسي اما ملالش را

چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را

فرو پژمردن باغ دلاويز خيالش را

صداي خشک سر بر خاک سودن هاي بالش را

کسي باور نخواهد کرد

R@R@R@R@R@R

آن سوي صحرا پشت سنگشتان مغرب

 

 

در شعله هاي واپسين مي سوخت خورشيد

وز بازتاب سرخ غمگين درين سوي

مي سوخت از نو تخت جمشيد

من بودم و روياي دور آن شبيخون

وان سرخي بيمار گون آرام آرام

شد آتش و خون

تاريکي و توفان و تاراج

پرواز مشعل ها هياهوي سواران

موج بلند شعله

تا اوج ستون ها

فرياد ره گم کردگان در جنگل دود

دود در آتش ماندگان بي حرف بدرود

از هم فروپاشيدن ايوان و تالار

در هم فرو پيچيدن دروازه ديوار

بر روي بام و پله در دالان و دهليز

بيداد خنجرهاي خونريز

غوغاي جنگ تن به تن بود

اوج شکوه شرق گرم سوختن بود

دود سياهش بي امان در چشم من بود

بر نقش ديواري در آن هنگامه ديدم

تنديس پاک اورمزد افتاده بر خاک

شمشير دست اهريمن

کم کم نهيب شعله ها کوتاه مي شد

شب مثل خاکستر فرو مي ريخت خاموش

در پرتو لرزان مهتاب

سنگ و ستونهاي به خاک افتاده از دور

اردوي سرببازان خسته

رويح پريشان زمان اينجا و آنجا

چون سايه بر بالين مجروحان نشسته

بهتي به بغض آميخته

در هر گلويي راه بر فرياد بسته

چشم جهان ناه

تا جاودان بيدار مي ماند

من بازمي گشتم شکسته

 

R@R@R@R@R@R

 

اي بهار

اي بهار

اي بهار

تو پرنده ات رها

بنفشه ات به بار

مي وزي پر از ترانه

مي رسي پر از نگار

هرکجا رهگذار تست

شاخههاي ارغوان شکوفه ريز

خوشه اقاقيا ستاره بار

بيدمشک زرفشان

لشکر ترا طلايه دار

بوي نرگسي که مي کني نثار

برگ تازه اي کهمي دهي به شاخسار

چهره تو در فضاي کوچه باغ

شعر دلنشين روزگار

آفرين آفريدگار

اي طلوع تو

در ميان جنگل برهنه

چون طلوع سرخ عشق

چون طلوع سرخ عشق

پشت شاخه کبود انتظار

اي بهار

اي هميشه خاطرات عزيز

عاقبت کجا ؟

کدام دل ؟

کدام دست ؟

آشتي دهد من و ترا؟

تو به هر کرانه گرم رستخيز

من خزان جاودانه پشت ميز

يک جهان ترانه ام شکسته در گلو

شعر بي جوانه ام نشسته روبرو

پشت اي ديرچه هاي بسته

مي زنم هوار

اي بهار اي بهار اي بهار

 

R@R@R@R@R@R

 

ديگر نه من نه اين معاني معيوب

ديگر نه من نه اين شهادت اشك

ديگر از تكرار ترانه خسته ام

از اين پنجره هاي بسته خسته ام! بانو

خسته ام از ايندقايق بي لبخند

باران ببارد يا نبارد

من مي روم با دست هايت

چتري براي پروانه ها بسازم

ديگر چه مي شود كه نام گل هاي باغچه را به خاطر نياورم ؟

يا اصلا ندانم كه كدام شاعر شبتاب

قافيه ها را از قاب غمگين پنجره پر داد ؟

من كه خوب مي دانم

بادبادك بي تاب تمام ترانه ها

هميشه پر پشت بام خلوت خاطره هاي تو مي افتد

ديگر چه فرق مي كند كه بدانم

باد از كدام طرف مي وزد

 

R@R@R@R@R@R

مشت مي کوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم

آي

با شما هستم

اين درها را باز کنيد

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي

سر کوهي دل صحرايي

که در آنجا نفسي تازه کنم

آه

مي خواهم فرياد بلندي بکشم

که صدايم به شما هم برسد

من به فرياد همانند کسي

که نيازي به تنفس دارد

مشت مي کوبد بر در

پنجه مي سايد بر پنجره ها

محتاجم

منهموارم را سر خواهم داد

چاره درد مرا بايد اين داد کند

از شما خفته چند

چه کسي مي ايد با من فرياد کند ؟

 

R@R@R@R@R@R

 

حالا

از تمامي قصه ، تنها

قاب عكسي مانده ست

كه شباهتي عجيب به دختري از تبار ترانه دارد

حالا باران كه مي آيد

خاك اين دختر خالي

هنوز بوي عشق و عود و عسل مي دهد

حالا مدام از پي نشاني تو

فنجان هاي قهوه را دوره مي كنم

مدام اين چشم بي قرار را

با بغض و بهانه ي باران آشنا مي كنم

مدام اين دل درمانده را

با باور برودت عشق

آشتي مي دهم

بايد اين ساده بداند

بانوي برفي بيداري ها

ديگر به خانه ي خواب و خاطره باز نخواهد گشت

R@R@R@R@R@R

 

پشت اين نقاب خنده

پشت اين نگاه شاد

چهره خموش مرد ديگري است

مردديگري که سالهاي سال

در سکوت و انزواي محض

بي اميد بي اميد بي اميد زيسته

مرد ديگري که پشت اين نقاب خنده

هر زمان به هر بهانه

با تمام قلب خود گريسته

مرد ديگري نشسته پشت اين نگاه شاد

مرد ديگري که روي شانه هاي خسته اش

کوهي از شکنجههاي نارواست

مرد خسته اي که دديگان او

قصه گوي غصه هاي بي صداست

پشت اين نقاب خنده

بانگ تازيانه مي رسد به گوش

صبر

صبر

صبر

صبر

وز شيارهاي سرخ

خون تازه مي چکد هميشه

روي گونه هاي اين تکيده خموش

مرد ديگير نشسته پشت اين نقاب خنده

با نگاه غوطه ور ميان اشک

با دل فشرده در ميان مشت

خنجري شکسته در ميان سينه

خنجري نشسته در ميان پشت

کاش مي شد اين نگاه غوطه ور ميان اشک را

بر جهان ديگري نثار کرد

کاش مي شد اين دل فشرده

بي بهاتر از تمام سکه هاي قلب را

زير آسمان ديگري قمار کرد

کاش مي شد از ميان اين ستارگان کور

سوي کهکشان ديگري فرار کرد

با که گويم اين سخن که درد دگيري است

از مصاف خود گريختن

وينهمه شرنگ گونه گونه را

مثل آب خوش به کام خويش ريختن

اي کرانههاي جاودانه ناپديد

ايم شکسته صبور را

در کجا پناه مي دهيد ؟

اي شما که دل به گفته هاي من سپرده ايد

مرددگيري است

اين که با شما به گفتگوست

مرد ديگري که شعرهاي من

بازتاب ناله هاي نارساي اوست

 

R@R@R@R@R@R

 

تابستان

انعكاس سرخ گيلاس و سبزي سايه بود

انعكاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر

به كنار هر گلي كه مي رسيدم

مي خواستم تمام پروانه هاي جهان را خبر كنم

بر شاخه ها مي نشستم

و سرود سبز سوت و سكوت را

براي جوجه هاي كوچك گنجشك مي خواندم

تا مادر بزرگ بيايد

و از بيم سقوط و سستي شاخه بگويد

تابستان كودكي ام تنها

با گيلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ

معنا مي گرفت

وقتي كه مي خنديد

خيل خطوط خاطره ي آينه را پر مي كرد

دستانش به عطر حلوا و حنا و ريحان عادت كرده بود

و موهاي سفيدش را هميشه

به رسم بهار هاي بي برگشت گذشته مي بافت

هميشه عكس ها ي كوچك كوچ را نگه مي داشت

عكس گيوه ، گندم ، گام

عكس باغ ، برنو ، بهار

و عكس رنگ و رو رفته ي پريروز پدر بزرگ را

قصه هايي برايمان مي گفت

كه آنها را

از مادربزرگ كودكي خود شنيده بود

حالا ، از انعكاس سرخ گيلاس ها خبري نيست

شاخه ها توان وزن مرا ندارند

و گنجشك هاي شوخ شاخه نشين

به زباني غريب سخن مي گويند

غريب

 

R@R@R@R@R@R

 

 

پياده آمده ام

بي چارپا و چراغ

بي آب و آينه

بي نان و نوازشي حتي

تنها كوله يي كهنه و كتابي كال

و دلي كه سوختن شمع نمي داند

كوله بارم

پر از گريه هاي فروغ است

پر از دشتهاي بي آهو

پر از صداي سرايدار همسايه

كه سرفه هاي سرخ سل

از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند

پر از نگاه كودكاني

كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم

آنها را به خانه ي خواب نمي رساند

مي دانم

كوله ام سنگين و دلم غمگين است

اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو

نيامدم كه بمانم

تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش

تمام جاده هاي جهان را

به جستجوي نگاه تو آمده ام

پياده

باور نمي كني ؟

پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من

حالا بگو

در اين تراكم تنهايي

مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟

 

R@R@R@R@R@R

 

ته بود خيال تو همزبان با من

که باز جادوي آن بوي خوش طلوع تو را

در آشيانه خاموش من بشارت داد

زلال عطر تو پيچيد در فضاي اتاق

جهان و جان را در بوي گل شناور کرد

در آستانه در

به روح باران مي ماندي

اي طراوت محض

شکوه رحمت مطلق ز چهره ات مي تافت

به خنده گفتي : تنها نبينمت

گفتم : غم تو مانده و شب هاي بي کران با من ؟

ستاره اي ناگاه

تمام شب را يک لحظه نور باران کرد

و در سياهي سيال آسمان گم شد

توخيره ماندي بر اين طلوع نافرجام

هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت

به طعنه گفتم

در اين غروب رازي هست

به جرم آنکه نگاه تو برنداشته ام

ستاره ها ننشينند مهربان با من

نشستي آنگه شيرين و مهربان گفتي

چرا زمين بخيل

نمي تواند ديد

ترا گذشته يکروز آسمان با من ؟

چه لحظه ها که در آن حالت غريب گذشت

همه درخشش خورشيد بود و بخشش ماه

همه تلالو رنگين کمان ترنم جان

همه ترانه و پرواز و مستي و آواز

به ه ر نفس دلم از سينه بانگ بر مي داشت

که : اي کبوتر وحشي بمان بمان با من

ستاره بود که از آسمان فرو مي ريخت

شکوفه بود که از شاخه ها رها مي شد

بنفشه بود که از سنگ ها بيرون ميزد

سپيده بود که از برج صبح مي تابيد

زلال عطر تو بود

تو رفته بودي و شب رفته بود و من غمگين

در آسمان سحر

به جاودانگي آب و خاک و آتش و باد

نگاه مي کردم

نسيم شاخه بي برگ و خشک پيچک را

به روي پنجره افکنده بود از ديوار

که بي تو ساز کند قصه خزان با من

نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره آه کسي نمي دانست

که خون و آتش عشق

گل هميشه بهاري است

R@R@R@R@R@R

 

دور يا نزديک راهش مي تواني خواند

هرچه را آغاز و پاياني است

حتي هرچه را آغاز و پايان نيست

زندگي راهي است

از بهدنيا آمدن تامرگ

شايد مرگ هم راهي است

راهها را کوه ها و دره هايي هست

اما هيچ نزهتگاه دشتي نيست

هيچ رهرو را مجال سير و گشتي نيست

هيچ راه بازگشتي نيست

بي کران تا بي کران امواج خاموش زمان جاري است

زير پاي رهروان خوناب جان جاري است

آه

اي که تن فرسودي و هرگز نياسودي

هيچ آيا يک قدم ديگر تواني راند؟

هيچ آيا يک نفس ديگر تواني ماند ؟

نيمه راهي طي شد اما نيمه جاني هست

باز بايد رفت تا در تن تواني هست

باز بايد رفت

راه باريک و افق تاريک

دور يا نزديک

 

R@R@R@R@R@R

 

يک روز

چيزي پس از غروب تواند بود

وقتي نسيم زرد

خورشيد سرد را

چون برگ خشکي از لب ديوار رانده است

وقتي

چشمان بي نگاه من از رنگ ابرها

فرمان کوچ را

تا انزواي مرگ

ناديده خوانده است

وقتي که قلب من

خرد و خراب و خسته

از کار مانده است

چيزي پس از غروب تواند بود

چيزي پس از غروب کجا مي رودم ؟

مپرس

هرگز نخواستم که بدانم

هرگز نخواستم که بدانم چه مي شوم

يک ذره

يک غبار

خاکستري رها شده در پهنه جهان

در سينه زمين يا اوج کهکشان

يا هيچ ! هيچ مطلق ! هر گز نخواستم که بدانم چه مي شوم

اما چه مي شوند

اين صدهزار شعر تر دلنشين که من

در پرده هاي حافظه ام گرد کرده ام

اين صدهزارنغمه شيرين که سالها

پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام

اين صدهزار خاطره

اين صد هزار ياد

ايننکته هاي رنگين

اين قطه هاي نغز

اين بذله ها و نادره ها و لطيفه ها

اين ها چه مي شوند ؟

چيزي پس از غروب

چيزي پس از غروب من آيا

بر باد مي روند ؟

يا هر کجا که ذره اي از جان من به جاست

در سنگ در غبار

در هيچ هيچ مطلق

همراه با من اند ؟

 

R@R@R@R@R@R

 

وقتي كبوتر واژه يي

تور بي طناب ترانه مي افتند

بر مي دارمش

مي بوسمش

و رهايش مي كنم

همان بوسه براي تداوم ترانه ام كافي ست

به زدودن اشكي از زواياي گريه ها رضايت نمي دهم

نمي خواهم شعرم را به خط خوش بنويسم

نمي خواهم از پي واژه ها تا پلكان كتاب و كوره راه لغت نامه ها سفر كنم

تنها مي خواهم

دمي سر بر شانه يي بگذارم

و به اندازه ي دوري دست مرداب و دامن درناها گريه كنم

ديگر اينكه چرا شانه يي آشناتر از سپيدي كاغذ و قامت قلم نمي يابم

جوابش در چشم هاي توست

كه شهد نام و شكوه شانه ات را

از گريه هاي من دريغ مي كني

حالا كه كسي در حوالي خلوت خاموش ما نيست

لحظه يي به دور از قافيه هاي غرور و گلايه به من بگو

آيا تمام اين ترانه هاي اشك آلود

به تكرار آن روزهاي زلال زنبق و رازقي نمي ارزند ؟

 

R@R@R@R@R@R

 

يک گل بهار نيست

صد گل بهار نيست

حتي هزار باغ پر از گل بهار نيست

وقتي

پرنده ها همه خونين بال

وقتي ترانه ها همه اشک آلود

وقتي ستاره ها همه خاموشند

وقتي که دستها با قلب خون چکان

در چارسوي گيتي

هر جا به استغاثه بلند است

آيا کسي طلوع شقايق را

در دشت شب گرفته تواند ديد ؟

وقتي بنفشه هاي بهاري

در چارسوي گيتي

بوي غبار وحشت و باروت مي دهند

آيا کسي صفاي بهاران را

هرگز گلي به کام تواند چيد ؟

وقتي که لوله هاي بلند توپ

در چارسوي گيتي

در استتار شاخه و برگ درخت هاست

اين قمري غريب

روي کدام شاخه بخواند ؟

وقتي که دشت ها

درياي پرتلاطم خون است

ديگر نسيم زورق زرين صبح را

روي کدام برکه براند ؟

اکنون که آدمي

از بام هفت گنبد گردون گذشته است

گردونه زمين را

از اوج بنگريم

از اوج بنگريم

ذرات دل به دشمني و ک ينه داده را

وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را

از اوج بنگريم و ببينيم

در اين فضاي لايتناهي

از ذره کمترانيم

غرق هزار گونه تباهي

از اوج بنگريم و ببينيم

آخر چرا به سينه انسان ديگري

شمشير مي زنيم ؟

ما ذره هاي پوچ

در گير و دار هيچ

در روي کوره راه سياهي که انتهاش

گودال نيستي است

آخر چگ.نه تشنه به خون برادرانيم ؟

از اوج بنگريم

انبوه کشتگان را

خيل گرسنگان را

انباشته به کشتي بي لنگر زمين

سوي کدام ساحل تا کهکشان دور

سوغات مي بريم ؟

آيا رهايي بشريت را

در چارسوي گيتي

در کاءنات يک دل اميدوار نيست ؟

آيا درخت خشک محبت را

يک برگ در سبز در همه شاخسار نيست ؟

دستي برآوريم

باشد کزين گذرگه اندوه بگذريم

روزي که آدمي

خورشيد دوستي را

در قلب خويش يافت

راه رهايي از دل اين شام تار هست

و آنجا که مهرباني لبخند ميزند

در يک جوانه نيز شکوفه بهار هست

 

R@R@R@R@R@R

نه عقابم نه کبوتر اما

چون به جان آيم در غربت خاک

بال جادويي شعر

بال رويايي عشق

مي رسانند به افلاک مرا

اوج ميگيرم اوج

مي شوم دور ازين مرحله دور

مي روم سوي جهاني که در آن

همه موسيقي جان ست و گل افشاني نور

همه گلبانگ سرور

تا کجاها برد آن موج طربناک مرا

نرده بال و پري بر لب آن بم بلند

ياد مرغان گرفتار قفس

مي کشد باز سوي خاک مرا

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:18 توسط احسان |
تو هم ای خوب من...

این نکته به تکرار بگو.....

این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت....

نه یک بار و نه ده بار که صد بار بگو.....

دوستم داری را از من بپرس..

دوستت دارم را با من بسیار بگو...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:3 توسط احسان |
عشق

اری

ممکن است ادم ها طوری نباشند که

تو دوست داری....

ممکن است خودخواه و بی عقل باشند.

مهم نیست.

با وجود همه این ها

ان ها را دوست بدار...

کارهای خوب امروز تو

ممکن است فردا فراموش شوند.

مهم نیست.

از انجام کارهای خوب شانه خالی نکن.

بدون چشم داشت دوست بدار

و عمل کن.

عشق تو....

بزرگترین پاداش توست.

عشق تو...

رنگ و رایحه و طعم شیرین زندگی تو خواهد بود.

بنابراین

با عشق ورزیدن..

پیشاپیش...

به پاداش خود رسیده ای.

عشق ورزیدن....

تورا ازاد و ارام میکند...

عشق ورزیدن...

خود هدف خود است.

عشق ورزیدن ...

فی نفسه ارزشمند است.

.

.

.

.

.

عشق

برترین و پر بهانه ترین موهبت زندگی است.

زندگی تهی از عشق...

مردگی است.

عشق خود را احتکار نکن...

زیرا خود را از زندگی محروم میکنی...

انسان چنان افریده شده است که

به عشق زنده باشد.

اگر نتوانیم عشق بورزیم

از زیستن عاجز خواهیم شد.

.

.

.

..........

عشق بورز .......

عشق تو

دیگران را نیز دوست داشتنی خواهد کرد.

عشق کیمیاست........

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 16:27 توسط احسان |
سلام

ببخشید از اینکه نیستم و نبودم

چون ایام عید بود و...

منتظر مطالب جدیدم باشین.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:21 توسط احسان |
سلام

ببخشید نبودم

سرم خیلی شلوغ بود

خدایی وقت نکردم

ولی

حالا اومدم

تا

بهم کمک کنید

مثل همیشه....

منتظر نظرای گرمتون هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 6:53 توسط احسان |
سلام

دارم میرام

دیگه نمیام

از همگیتون تشکر میکنم

و از تو رویا جون

بای

تا

های......

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13:23 توسط احسان |
چرا وقتی که ادم تنها میشه

غم و غصه اش قد یه دنیا میشه؟...

---------------------------------

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

تلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:14 توسط احسان |

از جاده مي پرسم

از سايه اي كه قدم هايم را از بر است

نمي دانم از كجاي آمدن مي آيم

كه تا همين جاي راه

فقط يك سايه با من آمده است

كه از سي سالگي

فقط يك سوال گمشده مي داند

از ماه مي پرسم

كه روزهاي تا آمدن دنيا را از بر است

كودكي هاي من در كجاي تا سي سالگي گم شد؟

جاده مادرم را دور مي كند

و غروب يكي از همين شعرها بود

كه پدر

رو به آفتاب مرد

و كودكي هاي من

در سي سالگي چه زود تمام شد

از جاده مي پرسم

كه مرا دور مي كند

كجاي پيچ درختان و فراموشي آفتاب

راه ، به تنهاترين خانه ي جهان مي رسد ؟

كودكي در اتاق مستطيل

تا سي سالگي را صدا مي كند

و جاده ها چه قدر عجيب اند

كه به هيچ سوالي جواب نمي دهند

كه در هيچ جاي رفتن نمي ميرند

در امتداد اين گمشدن

هي سوال مي كنم و باز

جاده مرا دور مي كند

تا اتاق مستطيل

بايد از فراموشي نه آفتاب

كه از فراموشي دير سالگي بگذرم

 

 

 

در كوچه باغ روحت خزيده ام

كوير بيدار است

در بيشه ي سبز خزان تپيده ام

حافظه در خاك است

در همكلاسي شب و مهتاب چكيده ام

ماه در قفس است

در انس لطيف خرد و مستي جا مي دويده ام

شراب در بند است

 

 

 

با كوچه هاي تعبير بيگانه ام

در رخوتم حركت كن

پيش از آنكه كوچه نشين تعابير خواب شوم

با تفسير سايه ها غريبه ام

بر آينه چنان شفاف بتاب

تا به تفسير هاله ماه نيازي نباشد

از دواري طبيعت هراسانم

رويشت را بر جسم عقيم من چنان تشريح كن

كه از باران بي نياز شود

 

 

 

 

نهالي در ذهنم

داسي در دستم

شوري در سينه ام

سكوتي بر لبانم

نوري در يأسم

غمي بر چشمم

آفتابي در انديشه ام

رگباري بر زبانم

چگونه با درون همسفرت كنم

 

 

 

 

ترانه را در سكوتم بشنو

نور را در سياهي ام ببين

فانوس را در سرماي حضورم لمس كن

رود را بر خشكي كوير تجسم كن

آغاز را در ختم روانم جستجو كن

و رويا را در بيداري ام بيفشان

 

 

 

وصيتنامه

در قصيده اي بخوابانيدم

برهنه

چنانچه عشق را در رحم

و رو به آينه ها

و رو به مسخ قبله ها

و بپوشانيد قصيده ام را

با كاشي سبز

چرا كه برهنه وار

بي هيچ قبله اي

سبز خواهم شد

و آنگاه خورشيد

بر من نماز خواهد برد

 

 

 

نامه اي به شماره ي 1328

ديروز ، امروز ، فردا

و هميشه

من براي تو يك شماره ام

چنانچه تو نيز

همچنين كه ديگران

تو را صدا كردم

و تو در صف مقدم شماره ها ايستاده بودي

تو را صدا كردم

و چه بيهوده فريادي

چرا كه تو چه فرامرز باشي

چه منوچهر

و چه نامي ديگر

هرگز نخواهي شنيد

من تو را با درخت خانه مان پيوند زدم

و همانسال اداره ي ثبت احوال

درخت را قطع كرد

و كمي بعد كارتهاي ملي

و پدر و مادر

و من

كه شماره هايمان را حفظ مي كرديم

تا زماني كه اداره ي آمار از مره هاي شطرنج آمار گرفت از قلم نيفتيم

و من هرگز گران نيستم

چرا كه مي دانم هر گاه شهر پر از شماره شود

و بري تنفس شماره هاي جديد و حتي

مادربزرگگ

گازوييل نباشد

نهادهاي دلسوز ما را در بيمارستان ها و در تيمارستان ها

و يا در زندانها و مراكز بازپروري جاي خواهند داد

و ما هر شب فيلم عشق كافي نيست را خواهيم ديد

و آن قدر از غشق سرشار مي شويم

كه حتي فقر و گرسنگي

شماره هاي شهر را از ياد خواهيم برد

و هر گاه زندانها و تيمارستانها پر شود

ما شماره هاي عاشق را براي كمك به همسايگان عزيز خواهند فرستاد

و تو شماره ي 1328 نمي دانم وقتي نامه را مي خواني

در بيمارستانم يا تيمارستاني

در زندانم و يا در بازپروري هستي

اما بدان

كه هر كجا كه باشم و هر كجا باشي

شماره ي 6929 در سرزميني كه انسانها فقط شماره هستند

او هنوز دوست مي داشت

 

 

 

رنگ سفيد براي تو

رنگ سياه از آن من

تو مي گفتي

رقص باران بر گونه هاي تو

چتري با من

تو مي گفتي

آرامشي به وسعت ترانه ها با تو

اندوهي به وسعت دنيا با من

تو مي گفتي

و دانستم من كه خواهم مرد

 

 

 

شعر من

شعر من در كوچه اي از شهر ساكن است

ديگران دشنامش دادند ، من سلامش كردم

ديگران نفرينش كردند ،من دعايش دادم

شعر من از كوچه اي در شهر آمده است

من لحظه هايم را گريستم

تو در آن آب تني كردي

تو دردها را خنديدي

من در قهقهه ات بلعيده شدم

شعر من در كوچه اي از شهر پرسه مي زند

من گامهايت را بر سنگفرش كوچه خون گريستم

و سرودم تو را در قطره هاي خون

شعر من شاعرش را ياد ندارد

و من در مستي شبانه ام

به سلامتيت شراب مي نوشم

ذهنت را خسته مكن

مرا به ياد نخواهي آورد

و هيچ شاعري شعرش را از ياد نخواهد برد

شعر من در خشم خود بر لحظه هاي من مشت مي زند

و ارمغان من براي تو تنها بخشش است

شعر من در كوچه اي از شهر فراموش شده است

و من شاعر سيه پوش شعري سپيد موي هستم

شعر من در كوچه اي از شهر ساكن است

 

 

 

 

بر فراز آسمان تنهاييم كسي پرواز كرد

در بلنداي ناتواني ام عقابي دلتنگي ام را برد

در ذهن مهتاب شبگردي فانوس نگاهم را ذخيره كرد

در برگريزان باغچه ي باورم باغباني روييد

در همدلي ام با همفكران گورستان تعبيري لطيف از زندگان زاده شد

و در واپسين نفسهاي زندان ديروز

مرا در روزنه هاي فردا متولد كرد

 

 

 

درياي ذهنم طوفاني شد

و قايق اراده ام به گل نشست

نهنگ ترديدم ماهيان كوچم يقينم را بلعيد

و در ژرفاي امواج وحشت غرق شدم

 

 

 

 

مردي در ميان كتابها و روزنامه ها

زني را از جنس فيلمهايش بوسيد

يأسي بر چشمان اميدوار رحمي باريد

و نطفه ي رنج من شكل گرفت

در نخستين غروب كه آسمان را خون آلود كرد

از حسرت عشقي ناگفته

زاده شدم

و هرگز سخن از عشق در ميان نيامد

و زن در زهن مرد توقيف شد

آنچنانكه عدالت در ذهن جامعه

سفر به راه افتاد

آينه اي در دستم بود

چراغي در انديشه ام

زمين پر از گامهاي سياه بود

و كفشهاي من تنها ضربان سرما را مي تپيدند

ناگاه نشست مردي در آينه ام

نشسته بود مردي روبروي من

و در خلأ خود بود

ستارگان درخشانند

مرد ستاره نبود

كوهها استوارند

مرد باوري استوار نبود

نشسته بود مردي روبروي من

و من دوستش مي داشتم

سياه بود و تلخ بود

همخوابه شد نگاه تلخ مرد با شكسته هاي آينه ام

و كابوس زاده شد

دقايق من در نحوست صبحي كاذب هدر رفتند

و از هر كنار به پاي پوش قاعده هاي من خاري فرو رفت

من مست كردم

و در هر مستي ام تو را مي ديدم

مانند شهرم كه غذا را

و تو را كه مي ديدم

كه بزرگ مي شوي ، كه بزرگتر مي شوي

و مي افتي و بلند مي شوي و رشد مي كني و رشد مي كني

و خودم را كه فرو مي ريزم و فرو مي ريزم

و آب مي شوم و آب مي شوم

در يأسي كه تو در آن ، در دردي كه شعر من در آن

متولد مي شوي و بزرگ مي شوي و بزرگتر مي شوي

و من شاعر سيه پوش شعري سپيد موي هستم

با روزنه اي كوچك ، با دريچه اي كم سو

كه عشق را رهنمون مي كرد

به سردي انگشتانم و سردي نگاهم

كه هيچ نمي ديد

جز كوير ، جز كوير ، جز كوير

و سردي لبانم

كه دير گاهي نخوانده بود ترانه اي

ترانه هاي دلتنگي

ترانه هاي تنهايي

و ترانه هاي همزاد خود را ترك گفتم

تا ترانه اي ديگر بسرايم

ترانهاي خاكستري رنگ

تا ريشه هاي سياه تو را بسوزاند

و من گم شدم در ترانه ات

كه اگر مي نواختي

هر زخمه اش رهاييت بود

و اگر مي نواختي هر زخمه اش پيوندي داشت با ريشه هاي من

و من پر از بغض بودم و اشك

پدر نبود

و او تنها در كتابهايش بود و جز انسانهاي مركبي

هيچ چيز را نمي ديد و نمي ديد و نمي ديد

و مادر در بايگاني فيلمخانه ي توقيف شده ي ذهن پدر بود

و براي مادر من نبودم

جز دروغ يك مرد

و نبودم جز حماقتي آشكار

و من پر از بغض بودم و اشك

و شهر تاريك بود

و شهر هميشه تاريك بود

و مردي كه روبروي من نشسته بود

سياه بود و تلخ بود

و من دوستش مي داشتم

نه براي آفتاب و نه به خاطر شب

به شكل پدر بود

و من به خاطر شعر دوستش مي داشتم

و من شاعر سيه پوش شعري سپيد موي هستم

و شهر پر از زخم بود

و من پر از بغض بودم و اشك

و گونه ي خيس آسمان

مرد آمده بود

و من به شك رسيدم

و مادر در ذهن پدر توقيف بود

آنچنانكه آزادي در ذهن شهر

و شهر در شك بود

مرد صدا كرد مرا

آنچنانكه عدالت شهر را

و من گوش نكردم

و شهر پر از ناله بود

بايد به سكوت عادت مي كردم

بي گاهان تو آمدي

و من گرمايت را احساس نكردم

و شهر بيمار بود

تو به من لبخند زدي

تا دگر بار باوري استوار يسازم

و من باور را به خاك سپردم

آنچنان كه شهر آزادي شهيدش را

و من مي دانستم معجزات تو براي من عمري كوتاه دارند

و سرانجام

در دورها ، در دوردست ها

در سرزميني كه دور از ميلاد هر ذهن روشن است

و دور از ترانه هاي رهاييست

كسي را قرباني كردند

و صدايش را هيچ كس نشنيد

كسي را قرباني كردند

و هيچ نشانه اي در ميان نبود

نه سرخي خون شفق و نه سرخي خون فلق

چرا كه در چنين سرزميني شاعران را

بي هيچ نشانه اي مصلوب مي كنند

كسي را قرباني كردند

و دريغ از يك پرنده

و قرباني پرواز در آسماني بي پرنده

و قرباني نگاه در زمين نابينايان تاريك دل

و مرگ

مرگ دشوار نبود

وسيع بود مثال خورشيد كه بر زمين

و مي نواخت مرگ

مثال باران كه بر كوير

و مرگ لالايي مي گفت

همتاي مادربزرگ كه لالاييش

كه تنها نجواي مه گرفته ي لالاييش در پشت پرچين خاطرات

باور هر چيز خوب را ، هر چيز پاك را

در من زنده نگاه مي داشت

 

 

 

بر زخم ملتهب گونه هاي من

پرواز تو در سرداب هاي ديروز است

در تمناي شعر من

پرواز تو در بامداد فصل رهايي نهفته است

در جام خسته ي حضور ديروقت من

تنديسي از ساحل دريا بر چشم هامون است

و اينك

اي خاموش

در فراسوي سپردن زخمهاي امروز به مرهم فردا

فانوس نويدي باش

 

 

 

هلال فرصت من در سياهي مطلق اسير فاصله است

و شبنمي كه خفته است بر تن سكوت تو

و شبنمي كه خفته است بر تابوت لبان من

چشم نمناك آسمان اندك من است

هلال فرصت من در سياهي مطلق

پگاه يك غزل است

و اين غزل تنها هواي فاصله است

 

 

 

 

من در پايان زندگي رنگها پيكره سازم

سازنده ي پيكره هايي كه آرميده اند بر بستر ابدي آرامشي از هيچ

سازنده ي پيكره هايي كه در تنهايي مطلق كوچه ها و جاده ها تنديسي شده اند

من در بدرود جاويد خوابها يك پيكره سازم

و پيكره هاي من آرام ، استوار

در هوشياري تلخي كه عاري ست از انتظار هر صداي پا

و عاري ست از شور بوييدن يك لبخند

تا ابديت پا برجا مي مانند

 

 

 

 

من هر چه را سپيده در آسمان مانده است

خواهم گذاشت بر كبود آسمان تو

چرا كه وقت گريه نيست

چرا كه از پس هرقطره اين روح ابريت

ماران كه زهرشان

از چشمه چشمان صاف تو بس خوشگوارتر است

گفتار كبك رنگ

كز رقص غصه ات بر دامن بهار خوش نقش تر نشست

و چشمان گرگ ها

كز هر كرانه ات بربره هاي كوچك خفته به سينه ات

اين را بدان

من هر چه را نفس ، من هر چه را كه نبض

من هر كه را كه شور ، من هر چه را كه نور

بر نبض كند تو

در زشتي زمان

بر ياس قلب تو

در شور مغز مرگ

بر تاري دلت

در نور اهرمن

خواهم برفراشت

و خواهم برفراشت

 

 

 

 

من چراغ ها را بوسيدم و به آينه هاي زنگار گرفته سپردم

من ترانه ها را سرودم و به قديساني كه رسالتشان بشارتي

تشويش زا بود سپردم

چرا كه ترانه ها خود بزرگترين بشارتند

من بيكراني بستر شب را بوييدم

زيرا در پس آن دو چشم ملول مي تپيد

من ثانيه هاي مضطرب را در گلبوته هاي نرم يك قصه خوابانيدم

زيرا هيچ چيز به اندازه ي آنها شايسته ي چنين اعجازي نبود

 

 

 

و هنگاميكه پيمانه ي شراب من به پايان مي رسد

نو چنان پر شور ، تو چنين پر شتاب

بشارتت را در انتهاي هستي من آغاز مي كني

و سفر مي كني در سالها و ماههاي ديروز فشرده ي رگهاي من

و همسفر ديوارهاي آن روز من مي شوي تا ويرانه هاي امروزم را دريابي

تو از بيم كركسان

به دور من مرز مي كشي و مرز مي كشي

چرا كه مي داني آباد خواهم شد

و اينك اي منجي شوره زار بشارت ها

سطح جسم و روحم را به تو مي سپارم

تا مرا از خود سرشار كني

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 13:46 توسط احسان |

غم غروب نگاهت نشست بر روحم

بمان ستاره که بي تو بهار مي ميرد

ميان دشت بنفشه کنار برکه عشق

براي شهر دلم انتظار ميميرد

دلم به وسعت آلاله هاي سرخ ست

وجود آبي احساس پاک و باراني ست

چگونه بي تو بمانم بدان بهانه من

دلم هنوز به دست تو زنداني ست

بدان که قصه احساس قصه نيلي ست

بيا و قصه او را دوباره باورکن

بجاي هجرت و اندوه و بي قراري و درد

بيا و از سر لطف تو فکر ديگر کن

پرنده از غم هجران تو چه بايد کرد

دلم براي نگاهت بهانه مي گيرد

دلم اگر بروي در خزان هجرانت

چو يک کبوتر بي آب و دانه مي ميرد

اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن

ولي هميشه به ياد تو شعر مي خوانم

کنون گر تو کنارم نماني و بروي ميان هاله اي از انتظار مي مانم

به جان برگ گل ياس باغ دل سوگند

قسم به عاطفه يک نگاه دريايي

قسم به بارش شمع وجود يک انسان

قسم به شهر پر از ساکنان رويايي

قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب

قسم به ترجمه نيلي شکيبايي

قسم به عاطفه نقره فام چشمانت

قسم به هجي مفهوم يک شکوفايي

بمان هميشه که بي تو شکوفه خواهد مرد

دگر ميان گلستان گلي نخواهد ماند

بدون تو گل و گلدان غريب خواهد شد

دگر ميان چمن بلبلي نخواهد ماند

شکسته مي شود از دوريت بلور دلم

بدون تو تپش قلب من چه بي معناست

بدون تو دلم از تب هميشه خواهد سوخت

بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست

مرور خاطره انتشار احساست

دل مرا به تماشاي عشق خواهد برد

بمان هميشه که بي تو ترانه بودن

ميان قلب هزاران جوانه خواهد مرد

صداي نبض بنفشه صداي خنده ياس

ميان باغ نگاهت چو برکه اي جاريست

بدان اگر بروي کار باغ چشمانم

هميشه شکوه و اشک و شکستن و زاريست

ميان شبنم اشکم بلوري از عشقست

به ياد جاده سرسبز شهر چشمانت

بمان هميشه دلم بي تو زرد خواهد شد

تمام هستي اين دل فداي مژگانت

غم نبودن تو در کنار من سخت ست

حضور آبيت اينجا چه قدر زيبا بود

چگونه مي شود اکنون ميان غربت باغ

بدون زمزمه آبي تو اينجا تنها بود

چه لذتي ست درون نگاه پر نورت

بيا و زخم عميق مرا تو درمان کن

ببين چه درد بزرگي ست غربت دو نگاه

بيا ببار و مرا خيس عطر باران کن

بدون ياد تو قلبم کوير خواهد شد

بمان هميشه که بي تو نسيم غمناکست

تمام کلبه چشمم تمام شهر دلم

ز قطره قطره باران اشک نمناکست

ز سقف نيلي چشمم چکيد قطره اشک

ترا قسم به شقايق بمان ستاره من

بچين ز باغ دلت دسته اي گل پونه

بمان که نيست به جز اين مرام چاره من

بگو ستاره کنارم هميشه خواهي ماند

بگو که قلب من از انتظار لبريز است

بدون تو تپش قلب من چه بي معناست

بيا که بي تو وجودم هميشه پاييز ست

قسم به نغمه باران بمان بهانه من

بدون تو تپش آفتاب کم رنگست

به هر کجا که روي هر زمان و هر لحظه

دلم هميشه براي نگاه تو تنگ ست

درياي دل آبي ست

تويي فانوس زيبايش

اگر آينه يك دنياست

تويي معناي دنيايش

تو يعني دسته گل را

ز آن سوي افق چيدن

تو يعني پاكي باران

تو يعني لذت ديدت

تو يعني يك شقايق را

به يك پروانه بخشيدن

تو يعني از سحر تا شب

به زيبايي درخشيدن

تو يعني كبوتر را

ز تنهايي رها كردن

خداي آسمان ها را

به آرامي صدا كردن

تو يعني مثل نيلوفر

هميشه مهربان بودن

تو يعني باغي از مريم

تو يعني كهكشان بودن

تو يعني چتري از احساس

براي قلب باراني

تو يعني پيك آزادي

براي روح زنداني

تو يعني دست يك گل را

به دست اطلسي دادن

تو يعني در زمستان ها

به فكر پونه افتادن

تو يعني رويح باران را

متين و ساده بوسيدن

و يا در پاسخ يك لطف

به روي غنچه خنديدن

اگر چه دوري از اينجا

تو يعني اوج زيبايي

كنارم هستي و هر شب

به خوايم باز مي آيي

اگر هرگز نمي خوابند

دو چشم سرخ و نمناكم

اگر در فكر چشمانت

شكسته قلب غمناكم

ولي يادم نخواهد رفت

كه ياد تو هنوز اينجاست

ميان سايه روشن ها

دل شيداي من تنهاست

نبايد زود مي رفتي

و از دل كوچ مي كردي

افق ها منتظر ماندند

كه از اين راه برگردي

تگر يك آسمان دل را

به قصد عشق بردارم

ميان عشق و زيبايي

ترا من دوست مي دارم

چه زيبا مي شود روزي

به پايان آيد اين يلدا

دل تو آسمان گردد

و روح سبز من شيدا

به يادت تا سحرگاهان

نگاهم رسخ و باراني ست

تو تا از دور برگردي

به هجران تو زنداني ست

 

 

تويي فانوس زيبايش

اگر آينه يك دنياست

تويي معناي دنيايش

تو يعني دسته گل را

ز آن سوي افق چيدن

تو يعني پاكي باران

تو يعني لذت ديدت

تو يعني يك شقايق را

به يك پروانه بخشيدن

تو يعني از سحر تا شب

به زيبايي درخشيدن

تو يعني كبوتر را

ز تنهايي رها كردن

خداي آسمان ها را

به آرامي صدا كردن

تو يعني مثل نيلوفر

هميشه مهربان بودن

تو يعني باغي از مريم

تو يعني كهكشان بودن

تو يعني چتري از احساس

براي قلب باراني

تو يعني پيك آزادي

براي روح زنداني

تو يعني دست يك گل را

به دست اطلسي دادن

تو يعني در زمستان ها

به فكر پونه افتادن

تو يعني رويح باران را

متين و ساده بوسيدن

و يا در پاسخ يك لطف

به روي غنچه خنديدن

اگر چه دوري از اينجا

تو يعني اوج زيبايي

كنارم هستي و هر شب

به خوايم باز مي آيي

اگر هرگز نمي خوابند

دو چشم سرخ و نمناكم

اگر در فكر چشمانت

شكسته قلب غمناكم

ولي يادم نخواهد رفت

كه ياد تو هنوز اينجاست

ميان سايه روشن ها

دل شيداي من تنهاست

نبايد زود مي رفتي

و از دل كوچ مي كردي

افق ها منتظر ماندند

كه از اين راه برگردي

تگر يك آسمان دل را

به قصد عشق بردارم

ميان عشق و زيبايي

ترا من دوست مي دارم

چه زيبا مي شود روزي

به پايان آيد اين يلدا

دل تو آسمان گردد

و روح سبز من شيدا

به يادت تا سحرگاهان

نگاهم رسخ و باراني ست

تو تا از دور برگردي

به هجران تو زنداني ست

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:7 توسط احسان |

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره ميبارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه ميكارد

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهشها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتشها

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب به جاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوب من

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رويا ها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه ميخواهم

من تو باشم تو پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

بار ديگر تو بار ديگر تو

آنچه در من نهفته درياييست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

كاش ياراي گفتنم باشد

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج دريا ها

بس كه لبريزم از تو مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

 

 

آرزويي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

شب در اعماق سياهي ها

مه چو در هاله راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

سايه اي تا كه به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

زين همه كوشش بي حاصل

عقل سرگشته به من گويد

زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بد خو را

آن كسي را كه تو مي جويي

كي خيال تو به سر دارد

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد

ليكن اين قصه كه ميگويد

كي به نرمي رودم در گوش

نشود هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

ميروم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز آن مرد هوسران را

شمع اي شمع چه ميخندي ؟

به شب تيره خاموشم

بخدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست ...

 

 

 

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي نه پيك آشنايي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدايي

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحر گاهي زني دامن كشان رفت

پريشان مرغ ره گم كرده اي بود

كه زار و خسته سوي آشيان رفت

كجا كس در قفايش اشك غم ريخت

كجا كس با زبانش آشنا بود

ندانستند اين بيگانه مردم

كه بانگ او طنين ناله ها بود

به چشمي خيره شد شايد بيابد

نهانگاه اميد و آرزو را

دريغا آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افكند او را

به او جز از هوس چيزي نگفتند

در او جز جلوه ظاهر نديدند

به هرجا رفت در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفريدند

شبي در دامني افتاد و ناليد

مرو ! بگذار در اين واپسين دم

ز ديدارت دلم سيراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟

چرا در بستر آغوش او خفت ؟

چرا راز دل ديوانه اش را

به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟

چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود

كه در دام گل خورشيد افتاد

سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

به جامي باده شور افكني بود

كه در عشق لباني تشنه مي سوخت

چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي

بقلب جام از شادي مي افروخت

شبي نا گه سر آمد انتظارش

لبش در كام سوزاني هوس ريخت

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟

چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟

كنون اين او و اين خاموشي سرد

نه پيغامي نه پيك آشنايي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدايي

 

 

 

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گير و دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه لبهاي من

تشنه يي سيراب شد سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد در خواب شد

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال وآبرو

او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او به فكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

او به من ميگويد اي آغوش گرم

مست نازم كن كه من ديوانه ام

من باو مي گويم اي نا آشنا

بگذر از من من ترا بيگانه ام

آه از اين دل آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا كس به آوازش نخواند

 

 

 

باز در چهره خاموش خيال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستي سوزت

باز من ماندم و يك مشت هوس

باز من ماندم و يك مشت اميد

ياد آن پرتو سوزنده عشق

كه ز چشمت به دل من تابيد

باز در خلوت من دست خيال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستي ريخت

در نگاهت عطش طوفان بود

ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه عشق

ياد آن بوسه كه هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

ياد آن خنده بيرنگ و خموش

كه سراپاي وجودم را سوخت

رفتي و در دل من ماند به جاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پرده اشك

حسرتي يخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسويم آيي

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده عشق

آخر آتش فكند بر جانت

 

 

 

 

تو را مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

تويي آن آسمالن صاف و روشن

من اين كنج قفس مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد تيره

نگاه حسرتم حيران به رويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر به سويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خاموش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد به رويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد به سويم

اگر اي آسمان خواهم كه يك روز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر كه من مرغي اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را

 

 

 

 

 

 

 

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه اي خدا ي قادر بي همتا

يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

دل نيست اين دلي كه به من دادي

در خون تپيده آه رهايش كن

يا خالي از هوي و هوس دارش

يا پاي بند مهر و وفايش كن

تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه ببخشايي

بر روح من صفاي نخستين را

آه اي خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گويي اميد جسم دگر دارم

از ديدگان روشن من بستان

شوق به سوي غير دويدن را

لطفي كن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

عشقي به من بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري به من بده كه در او بينم

يك گوشه از صفاي سرشت تو

يك شب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم به انتقام جفاكاري

در عشقش تازه فتح رقيبش را

آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستي را

راضي مشو كه بنده ناچيزي

عاصي شود بغير تو روي آرد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرابشنو

آه اي خداي قادر بي همتا

 

 

 

 

 

دخترك خنده كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه كه در چهره او

اينهمه تابش و رخشندگي است

مرد حيران شد و گفت

حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است

همه گفتند : مبارك باشد

دخترك گفت : دريغا كه مرا

باز در معني آن شك باشد

سالها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

ديد در نقش فروزنده او

روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

به هدر رفته هدر

زن پريشان شد و ناليد كه واي

واي اين حلقه كه در چهره او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه بردگي و بندگي است

 

 

 

 

روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز ميگفتم

ليك با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا ميكشت

باز زندانبان خود بودم

آن من ديوانه عاصي

در درونم هايهو مي كرد

مشت بر ديوارها ميكوفت

روزني را جستجو مي كرد

در درونم راه ميپيمود

همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند

همچو ابري بر بياباني

مي شنيدم نيمه شب در خواب

هايهاي گريه هايش را

در صدايم گوش ميكردم

درد سيال صدايش را

شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم نمي داني

بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهاني دور بر ميخاست

ليك درمن تا كه مي پيچيد

مرده اي از گور بر مي خاست

مرده اي كز پيكرش مي ريخت

عطر شور انگيز شب بوها

قلب من در سينه مي لرزيد

مثل قلب بچه آهو ها

در سياهي پيش مي آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر ميشد

ورطه تاريك لذت بود

مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان روياها

زورق انديشه ام آرام

مي گذشت از مرز دنيا ها

باز تصويري غبار آلود

زان شب كوچك شب ميعاد

زان اطاق ساكت سرشار

از سعادت هاي بي بنياد

در سياهي دستهاي من

مي شكفت از حس دستانش

شكل سرگرداني من بود

بوي غم مي داد چشمانش

ريشه هامان در سياهي ها

قلب هامان ميوه هاي نور

يكديگر را سير ميكرديم

با بهار باغهاي دور

مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رويا ها

زورق انديشه ام آرام

ميگذشت از مرز دنيا ها

روزها رفتند و من ديگر

خود نميدانم كدامينم

آن مغرور سر سخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم ؟

بگذرم گر از سر پيمان

ميكشد اين غم دگر بارم

مي نشينم شايد او آيد

عاقبت روزي به ديدارم

 

 

 

 

دم غروب ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود

و بوي باغچه را باد روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد

و مثل بادبزن ذهن سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد مي زد خود را

مسافر از اتوبوس

پياده شد

چه آسمان تميزي

و امتداد خيابان غربت او را برد

غروب بود

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد

مسافر آمده بود

و روي صندلي راحتي كنار چمن

نشسته بود

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته است

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:6 توسط احسان |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا